تبلیغات
دلهای عاشورایی - سر نوشت قاتلین امام حسین ع
 
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
دلهای عاشورایی
درباره وبلاگ


mostafa7193@gmail.com


زندگی هنر نقاشی كردن است بدون استفاده از پاك كن سعی كن همیشه طوری زندگی كنی كه وقتی به گذشته برمی‎گردی نیازی به پاك كن نداشته باشی.

مدیر وبلاگ : مصطفی احمدی mostafa7193@gmail.com
نظرسنجی
هدیه به وجود پاک امام زمان حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) در جهت تعجیل در ظهور و سلامتی حضرت




مختار قاتلین حسین علیه السلام را مى كشد
چـون اسیران را پیش مختار آوردند یكى از فرماندهان سپاه مختار از قبیله بنى نهد در میان اسرا به گردش پرداخت و هر اسیرى را كه از عرب بود بند از او مى گرفت و آزادش مى نمود، درهم كه یكى از موالیان قبیله بنى نهد بود این موضوع را به مختار گزارش داد، مـختار اسیران را طلبید و دستور داد یك یك آنانرا از پیش من عبور دهید، سپس گفت هر یك از اینها كه در خون حسین بن على علیه السلام شركت داشته به من تذكر دهید؟ هر كه را كه مـى گـفـتـند: از قـتـله امـام است دستور مى داد همانجا او را گردن بزنند، بالاخره دویست و چهل و هشت نفر از این جمعیت طعمه شمشیر شدند.
البتـه در این میان اصحاب مختار با هر كه خورده حسابى داشتند او را به كنارى برده و گـردن مـى زدند كه مختار پس از انجام كار خبردار شد، و از بقیه نیز پیمان مى گرفتند آزاد مـى كردند، سپس منادى مختار در مسجد اعلان كرد هر كه بخانه اش رود و در را ببندد ایمن است مگر كسى كه در خون خاندان پیامبر شركت كرده باشد.
با خـروج كوفیان بهانه خوبى براى كشتن و خونخواهى از دشمنان امام حسین پیدا كرد، لذا عده اى فرار مى كردند از جمله عمروبن حجاج زبیدى سوار بر مركب خود گردید و از كوفه خارج گردید معلوم نشد كجا رفت و چه شد آیا زمین او را بلعید یا به آسمان رفت .(481)
مختار و شمربن ذى الجوشن
پـس از آنكه كوفیان مغلوب شدند و منادى مختار اعلان كرد كه كشندگان خاندان پیغمبر امـان ندارند، شمر بن ذى الجوشن از كوفه خارج شد، مختار غلام خود زربى را در تعقیب شمر فرستاد، چون به شمر و همراهانش كه از جمله مسلم بن عبدالله ضبابى بود رسید، شمـر احساس ‍ كرد كه در تـعـقـیب او آمـده است همراهانش را گفت : از من دور شوید، شمر بطرفى حركت كرد كه غلام را از همراهان و سپاهیانى كه همراهش هستند جدا كند، همینكه به او نزدیك شد ناگهان بر او حمله كرد و چیزى بسویش ‍ پرت كرد كه كمر او را شكست و او را كشت ، چـون خـبر كشته شدن غلام به مختار رسید گفت : مرگ بر زربى اگر با من مشورت كرده بود مى گفتم : تنها به آن ملعون نزدیك نشود.
شمـر به قریه كلتانیه رسید یكى از دهقانان این قریه را كتك مفصلى زد و سپس گفت ! اگر مى خواهى از چنگ من جان به در برى نامه مرا در بصره پیش مصعب بن زبیر برده و جواب آن را بگیر و بیاور؟
مـرد دهقـان نامه را گرفت و بطرف بصره روان شد تا به قریه اى رسید كه ابوعمره با جمعیتى از طرف مختار در آنجا اوضاع بصره را بررسى مى كردند، در اینجا بیكى از دوستـانش برخورد و سرگذشت خود را برایش تعریف مى كرد كه شمر مرا چنین شكنجه داده تـا نامـه اش را به مـصعب برسانم ، تصادفا یكى از سربازان ابوعمره گفتگوى آنان را شنید و به ابوعمره گزارش داد، ابوعمره آن مرد دهقان را خواست و از جاى شمر تـحقـیق نمـود مـعـلوم شد بیش از سه فـرسخ مـیان ایشان و مـحل شمـر فـاصله نیست ، ابوعـمـره به قـصد كشتـن وى با سرعـت بسوى محل ایشان حركت كرد.
مسلم ضبابى گوید به شمر گفتم : خوب است جاى خود را عوض كنیم و مخصوصا شب را در اینجا نخوابیم ؟ گفت : آیا از این مرد دروغگو ترس ‍ دارى بخدا قسم سه شبانه روز شما را از اینجا حركت نمى دهیم تا آنكه دلهاى شما از ترس پر شود، نیمه شبى بود كه مـن مـیان خـواب و بیدارى متوجه صداى پاى اسبان شدم با خود گفتم : صداى پرواز ملخ است زیرا در آن سرزمـین ملخ فروانى وجود داشت ، سپس دیدم صدا شدیدتر شد گفتم : صداى مـلخ نیست بیدار شدم و چشمانم را مالیدم كه متوجه شدم سوارانى هستند كه خانه هاى ما را محاصره مى كنند.
از جا برخاستم كه لباس بپوشم شمر را دیدم برخاسته و مى خواهد لباس ‍ جنگ دربر كند پهلوى او را دیدم كه سفیدى برص پوشانیده است ما كناره گرفتیم و شمر با ایشان به نبرد پرداخت طولى نكشید كه صداى الله اكبر بلند شد و یكى از سواران ابوعمره فریاد كشید: خداوند خبیث را كشت .(482)
مختار تصمیمش را تعقیب مى كند
مـخـتـار متوجه شد كه قاتلان امام به بصره مى روند و به مصعب بن زبیر مى پیوندند، تصمیم گرفت كه در كشتن آنها سرعت كند و اظهار داشت :
روش مـا ایجاب نمـى كند جمعیتى را كه امام را مى كشند واگذاریم تا در روى زمین زنده باشند و در امان زیست كنند، در این صورت به دروغ دعوى خونخواهى كرده و بد ناصرى براى خـاندان پـیغـمـبر خـواهم بود، از خـدا استمداد مى كنم و او را سپاسگزارم كه مرا شمـشیرى قرار داده كه بدن آنها را قطعه قطعه مى كند و از من تیرى ساخته كه آنها را به آن مـجروح مـى سازد، و مـرا طالب خـون ایشان گردانیده و بوسیله من حقشان را مى ستاند.
از این وقـت مـخـتـار در نابود ساخـتـن دشمـنان امام پشتكار عجیبى بخرج داد اما عده اى از كسانیكه اراده كشتنشان را داشت از كوفه فرار كردند و در بصره پیش مصعب رفتند مانند عـبدالله بن دباس كه محمد پسر عمار یاسر را بجرم اینكه كشندگان امام را پیش مختار معرفى مى كند، كشت و از كوفه بسوى بصره فرار كرد.(483)
سه نفر از قاتلان امام
مـخـتـار از همراهان خواست كه قاتلان امام را معرفى كنند تا زمین را از وجود نحس آنها پاك ساخته و شهر را از آنها تخلیه نماید هر كه از آنها نشانى داشت براى مختار تعریف مى كرد، از جمـله مـالك بن نسیر بدى و عـبدالله بن اسید جُهمـنى و حمـل بن مـالك را مـعرفى كردند، مختار در قادسیه تعقیب ایشان فرستاد و آنان را احضار كرد، و چـون وارد شدند مـخـتـار به ایشان گـفت : اى دشمنان خدا و قرآن و پیامبر و اى دشمـنان خـاندان پـیامـبر، حسین بن عـلى عـلیهمـاالسلام كجا است ؟ او را تـحویل مـن بدهید؟ كسى را كه ماءمور بودید بر او درود بفرستید كشتید؟ اظهار داشتند قـربان ؛ مـا را به اجبار به جنگ او فـرستـادند و طبعـا مایل نبودیم بر ما منت گزار و ما را به بخش ؟
ـ چـرا بر حسین فـرزند پـیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم منت ننهادید و از كشتن وى صرفـنظر نكردید؟ سپس مالك بن نسیر را گفت : تو همان كسى نیستى كه كلاه امام را بغارت برد؟ عبداللّه بن كامل گفت : آرى همین او است .
فـرمـان داد: بنابراین دست و پایش را قطع كنید و بگذارید آنقدر دست و پا بزند تا بمـیرد، دست و پـایش را بریدند، در خون غلطید تا جان داد، سپس ‍ دو نفر دیگر را پیش خواند و گردن زدند.
مـالك بن نسیر به اندازه اى نانجیب بود كه چون امام آخرین لحظات حیات را مى گذرانید هر كه نزدیك حضرت مى آمد تا او را شهید كند دلش ‍ راضى نمى شد و برمى گشت ، تا اینكه مالك آمد و شمشیر بر سر امام وارد ساخت كه كلاه را شكافت و سر حضرت را زخمى كرد و خـون جارى گـردید، امـام آنرا از سرگرفت و انداخت (و فرمود:لا اكلت بها و لا شربت حشرك اللّه مع الظّالمین !یعنى با این دست نخورى و نیاشامى و خداوند ترا با ستمكاران محشور فرماید.)(484)
چـون كلاه امـام از خز بود و قیمتى ، مالك آنرا برداشت و بكوفه برد و چون خواست آنرا بشوید همسرش گفت : واى بر تو لباس پسر پیغمبر را غارت كرده و بخانه من آوردى آنرا از خـانه بیرون ببر؟ در اثـر نفـرین امـام این مـرد تـا آخـر عمر فقیر و بدبخت بود.(485)
مـالك بن نسیر همان كسى است كه نامه ابن زیاد را به حر رسانید كه در آن دستور داده بود: بر حسین سخت بگیر و او را جز در بیابان بى آب و علف فرود میاور؟ بعضى از افراد او را از جهت رساندن نامه ابن زیاد ملامت و سرزنش كرد، مالك اظهار داشت كه از امام و امـیر خـود اطاعت كردم ! او را گفت : آرى نافرمانى خدا را نموده و از امیر و فرمانده خود اطاعت كرده اى .(486)
چهار نفر از قتله امام
مـختار عبدالله بن كامل را با راهنمائى ، به قبیله بنى ضبیعه فرستاد و از این قبیله زیاد بن مالك را دستگیر كردند، و از آنجا به محله عنزه رفتند و عمران بن خالد را گرفتند، و جمـعـیتـى را فـرستاد تا عبدالرحمان بن ابى خشكاره بجلى و عبدالله بن قیس خولانى را دستگیر كنند.
پـس از آنكه این چهار نفر را پیش مختار آوردند، مختار آنان را گفت : اى كشندگان نیكان و اى قـاتـلان سید جوانان بهشتى ؛ هیچ فكر مى كردید كه خدا از شما انتقام بگیرد؟ اما امـوالیكه از آن حضرت به غارت بردید شما را به اینجا كشانید، این چهار نفر را به بازار بردند و در بازار ایشان را گردن زدند.(487)
حمید بن مسلم نجات مى یابد
حمـید بن مـسلم از خـبرنگـاران كربلاء است كه جزء لشكریان عمر سعد بود ولى چون بدطینت و ناپـاك نبود مـعـلوم نیست كه دست به جنایتى زده باشد بلكه مانع خیلى از جنایات مى شد مخصوصا بیشتر با شمر ملعون همراهى مى كرد تا شاید مانع برخى از ستـمـكاریهایش بشود، از جمله گوید: هنگامیكه شمر جلو خیمه گاه آمد و خیمه ها را غارت كردند چـشمـش به عـلى بن الحسین علیهماالسلام (امام سجاد) افتاد، گفت آیا این جوان را نكشیم ؟ حمید گفت سبحان الله این پسر مریض را مى خواهى بكشى ؟ كه او كودكى بیش نیست ، به این وسیله شمر را از كشتن او منصرف نمودم ، و هر كه مى خواست مزاحم او شود مانع مى شدم تا آنكه عمر سعد آمد و گفت هیچكس وارد خیمه این زنها نشود و هر كه چیزى از ایشان گـرفـتـه است به ایشان برگرداند، ولى بخدا قسم هیچكس ‍ چیزى به ایشان برنگردانید.
سپـس عـلى بن الحسین فـرمود: خدا خیرت دهد كه خدا با گفتار تو بلائى را از من دفع كرد.(488)
و شاید روى همین دعاى امام بود كه از كشته شدن نجات یافت چنان كه گوید: مختار سائب بن مـالك را بسوى مـا فرستاد، من از محله خودمان بطرف محله عبد قیس فرار كردم ، پشت سرم دو نفـر دیگـر حركت كردند، فـرستادگان مختار با ایشان سرگرم شدند و تا خواستند آنها را دستگیر كنند من نجات یافتم .(489)
حرملة بن كاهل اسدى
در ضبط آن حرملة بن كاهن نیز گفته اند و عقیده برخى آن است كه صحیحش با نون است نه لام ، در هر حال حرمـله در كربلا جنایتـهاى بزرگـى انجام داده است از جمـله بنقل ابى محنف كه حضرت على اصغر را او شهید كرده است .(490)
ولى طبرى گوید او را هانى بن ثبیت حضرمى شهید كرد، و حرمله عبدالله بن حسن را شهید كرد.(491) و در جاى دیگر گوید: حرمله مردى از خاندان حسین را كشته است .(492)
مـنهال بن عـمـرو گـوید: در بازگشت از مكه معظمه در مدینه خدمت امام سجاد حضرت زین العـابدین عـلى بن الحسین عـلیهمـاالسلام شرفـیاب شدم ، امـام فـرمـود: مـنهال حرمـله چه شد؟ گفتم وقتیكه از كوفه بیرون آمدم زنده بود، امام دو دست را بسوى آسمـان بلند كرد و فرمود:اللهمّ اذقه حرّ الحدید، اللّهم اذقه حرّ الحدید، اللّهم اذقه حرّ النّار!دوبار فـرمـود: خـدایا گـداز آهن را بر او بچشان و یك بار فرمود: خدایا حرارت آتش را به او بچشان !
مـدینه را تـرك گـفته و وارد كوفه شدم ، ورود من مقارن با خروج مختار بود، و او با من دوست بود، پـس از برگـزار كردن دید و باز دید سوار شده و براى دیدن مختار به منزلش رفتم در بیرون منزل با او برخورد كردم .
مـخـتـار گـفـت : مـنهال از وقتیكه حكومت كوفه در اختیار ما است به دیدن ما نیامدى و تبریك نگفتى و ما را كمك نكردى ؟ گفتم : در این مدت در مكه بودم و همین اكنون آمده ام ، كه با هم به صحبت پـرداخته و به راه ادامه دادیم تا به كناسه كوفه رسیدیم ، مختار در آنجا تـوقـف كرد مـثـل اینكه انتظار كسى را مى برد، طولى نكشید كه جمعى دوان دوان آمدند و گفتند: البشاره كه حرملة بن كاهل دستگیر شد.
چـون حرمله را آوردند مختار گفت : الحمد للّه كه مرا بر تو مسلط گردانید، جلاد را خواست ، او را فـرمـان داد: كه دستهاى حرمله را قطع كند؟ دستهایش را برید، سپس گفت : پاهایش را نیز قـطع كن ؟ پـاهایش را نیز برید، پس از آن گفت آتش بیاورید؟ دسته هاى نى آوردند و آتش زدند و او را كه هنوز زنده بود در آتش افكندند.
مـنهال گـوید: فرمایش امام سجاد به خاطرم افتاد بى اختیار گفتم : سبحان الله ، مختار گفت : تسبیح خدا همه وقت خوب است امام مثل اینكه این بار از روى تعجب بود؟
گـفـتـم : امـیر در بازگـشت از مـكه نزد عـلى بن الحسین عـلیهمـاالسلام رفـتـم از حال حرمله پرسید، گفتم زنده است دست بدعا برداشت و فرمود: اللّهمّ اذقه حرّ الحدید، اللّهم اذقـه حرّ الحدید، اللّهم اذقه حرّ النّار،و چون دعاى امام را به دست شما مستجاب شده دیدم تعجب نموده و این جمله بر زبانم جارى شد.
مـخـتـار گـفت : راستى از على بن الحسین علیهماالسلام شنیدى ؟ به خدا شنیدم كه این چنین دعـا كرد، مـخـتـار بسجده افـتـاد و سجده طولانى انجام داد سپس برخاست و سوار شد برگشتیم و چون جلو منزلم رسیدیم گفتم : امیر اگر صلاح بداند خانه مرا مزین كرده و افـتـخـارى به مـا بدهد در خـانه مـا غـذا تـناول فـرمـائید؟ گـفـت : منهال ؛ تو خود مرا خبر دادى كه على بن الحسین چهار دعا كرد كه به دست من مستجاب شده و اكنون مـرا به غـذا دعـوت مـى كنى امروز به شكرانه این سعادت كه دعاى امام بدست من مستجاب شده روزه ام .(493)
كشندگان عبدالرحمان فرزند عقیل
در روز عاشورا عبدالرحمان فرزند عقیل برادر مسلم به میدان آمد و این رجز را مى خواند:
ابى عقیل فاعرفوا مكانى     
من هاشم و هاشم اخوانى
پدرم عقیل است و موقعیت مرا در میان بنى هاشم بشناسید.
به جنگ پـرداخـت و هفده نفر را بخاك و خون كشید تا عثمان بن خالد و بشربن حوط او را شهید كردند.(494)
مـخـتـار عبدالله بن كامل را به سراغ ایشان فرستاد، هنگام عصر بود كه مسجد بنى دهمان قـبیله ایشان را محاصره كردند، به جمعیت اعلان كرد گناه این قبیله بگردن من باشد اگر تـمـام شمـا را نكشم مـگـر آنكه عـثـمـان بن خـالد و بشر بن حوط را تحویل من بدهید.
قـبیله دهمان مهلت خواستند تا آنها را پیدا كنند، جمعیتى در تعقیب ایشان حركت كردند تا در مـیدان ایشان را یافـتـند كه تـصمـیم دارند به جزیره فرار كنند، آنها را گرفتند و تـحویل عبدالله بن كامل دادند، ایشان را در كنار چاه جعد گردن زد و چون خبرشان را به مـخـتـار ابلاغ كرد، مـخـتـار دستـور داد برگـرد و بدنشان را آتـش بزن تـا خـاكستر شوند.(495)
خولى بن یزید اءصبحى
خـولى در كربلا كارهائى انجام داد از جمله به عثمان فرزند امیرالمؤ منان علیه السلام تیراندازى كرد، و نیز هنگامیكه خواستند سر امام را جدا كنند سنان بن انس خولى را گفت : سر امـام را جدا كن خـولى كه جلو رفـت تـرس ‍ او را فـرا گـرفـت و بر خود لرزید و برگـشت ، سنان گفت خدا بازویت را خشك كند و دستت را قطع كند چرا بر خود مى لرزى سپس خود آمد و سر امام را قطع كرد.
سپس عصر روز عاشورا عمر سعد سر امام را به خولى سپرد تا نزد عبیدالله ببرد، چون خـولى وارد شهر شد و جلو قصر آمد در قصر بسته شده بود، لذا به خانه خود رفت و سر را زیر طشت نهاد او را دو زن بود یكى از طایفه بنى اسد و دیگر از قبیله حضرمى و این شب نوبت زن حضرمیه بود، زن پرسید چه خبر آوردى ؟ خولى گفت : ثروت روزگار را برایت آورده ام ، این سر حسین بن على است كه در خانه ما است ، زن گفت : واى بر تو مردم با طلا و نقره مى آیند و تو سر پسر پیغمبر را به خانه مى آورى بخدا قسم سر من و تـو هرگز در یك رختخواب قرار نخواهد گرفت ، زن از جا برخواست و از خانه بیرون آمـد، جلو طشت مـشاهده كرد كه نور از زیر طشت تـا آسمـان مـتـصل است ، مى گوید بخدا قسم مرغان سفیدى را دیدم كه اطراف طشت در پروازند، چون صبح شد خولى سر امام را نزد ابن زیاد برد.(496)
مـخـتـار ابو عـمره رئیس گارد خود را با جمعیتى ماءمور كرد تا خولى دستگیر كنند ایشان خـانه خـولى را مـحاصره كردند، ابوعمره وارد خانه شد و از زوایاى خانه بازرسى مى كرد همان زن حضرمیه اش از اطاق بیرون آمد، از او پرسیدند: خولى كجا است او با زبان گـفـت نمـى دانم و با دست و سر بطرف مستراح اشاره نمود، وارد مستراح شدند و او را بیرون كشیدند در حالیكه زنبیلى بجاى كلاه بر سرنهاده بود، ابوعمره به سراغ مختار فـرستـاد و درباره وى كسب تكلیفى نمود، مختار خود آمد و دستور داد جلو خانه اش او را بكشند و سپـس جسدش را آتـش زدند، مـخـتـار ایستـاد تـا تـمـام جسد به خـاكستـر تبدیل شد.(497)


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 29 تیر 1396 01:11 ق.ظ
Way cool! Some very valid points! I appreciate you
writing this post and also the rest of the website is also very
good.
سه شنبه 20 تیر 1396 10:36 ب.ظ
It's an awesome piece of writing in support of
all the online users; they will get advantage from it I am
sure.
یکشنبه 3 اردیبهشت 1396 08:08 ق.ظ
Hi there I am so delighted I found your webpage, I really
found you by mistake, while I was searching on Google
for something else, Anyways I am here now and would just like to
say kudos for a remarkable post and a all round exciting blog (I also love the theme/design), I don't
have time to read through it all at the moment but I have book-marked it and also added your RSS feeds, so when I
have time I will be back to read much more, Please do keep up the superb job.
چهارشنبه 23 فروردین 1396 10:42 ق.ظ
Outstanding post but I was wanting to know if you could write a litte more on this topic?
I'd be very thankful if you could elaborate a little bit more.
Many thanks!
جمعه 18 فروردین 1396 03:34 ب.ظ
Thanks for one's marvelous posting! I certainly enjoyed reading it, you happen to be a great author.I will make
sure to bookmark your blog and will come back sometime soon. I want to encourage you continue your great work, have a nice
weekend!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
http://caaj.ir/uploaded_files/311047/1/120x240.gif کربلائی جواد مقدم
بوی سیب

مقر افسران جنگ سایبری خراسان شمالی


Top Blog
وبلاگ برتر در تاپ بلاگر


http://ziq.ir/o0Jr
 
 
 
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا ساز
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا ساز